آرش کوچولوآرش کوچولو، تا این لحظه: 12 سال و 7 ماه و 11 روز سن داره
دخملیدخملی، تا این لحظه: 9 سال و 11 ماه و 5 روز سن داره

جوجه های مامان

بستری آرش

1395/10/13 18:55
نویسنده : مامان
141 بازدید
اشتراک گذاری

آرش گلم سلا مامان.فدات تو ای چند وقته خیلی مریض شدی.تقریبا بعد از به دنیا اومدن آجی،همش سرما میخوردی.سه بار سرما خوردی.من اصلا استراحت نداشتم،همش دنبال دکتر بردن شما و آجی بودم.آخرای آذر بود که ادامه سرما خوردگیت شد اسهال،خوبم نمیشدی.اشتهاتم خیلی کم شد .به زور چیزی میخوردی.مامانم همش میگفت ببریمت دکتر،ولی بابایی از این همه دکتر رفتن خسته شده بود،قبول نکرد.شنبه بیست و هفت آذر خونه بابای بابایی بودیم.هر کاری کردیم غذا نخوردی.خیلی حال نداشتی.بعد از ظهر خوابیدی.شما که اصلا خودت نمیری بخوابی.غروب کمی ماست خوردی که همه رو بالا آوردی.

جشن تولد دو سالگی محمد طاها بود،بابایی شما رو برد اورژانس،نذاشت منم باهاتون بیام.گفت شما برین ما هم میایم.یکی دو ساعت بعد برگشتین.شما بازم بالا آورده بودی.خیلی بیحال بودی.اون دکتر بیخودم فقط شربت ضد تهوع و پودر کیدی لاکت داده بود به جای سرم و آمپول.اون شب فقدط تونستی آب پرتغال بخوری.روز بعد کمی از بیحالی درومدی،به زور چند قاشق حلیم بهت دادم.ولی ظهر دوباره بیحال شدی.برات نوبت گرفتم پیش متخصص.شب نوبتمون رسید.قبلش کمی آب مرغ خوردی ولی همه رو بالا آوردی.تمام چیزی بود که اون روز خوردی.چند روز بود غذا نمیخوردی.دکتر معاینت کرد و گفت باید همین الان بستریت کنیم.منم عزا گرفته بودم آلا رو چی کار کنم.گفتیم سرم برات بنویسه،گفت تو بستری باید سرم بگیری.یه آمپول ضد تهوع داد گفت اگه تا یه ساعت بعد تونستی چیزی بخوری بستری نمیخواد.آمپولو زدیم و برگشتیم خونه.ساعت یازده شب بود دیگه رسیدیم.فقط کمی ماست خوردی و کلی بهونه گرفتی و جیغ و داد کردی و خوابیدی.همه گفتن کاش بستریت میکردیم.این چند روزم همش دل درد داشتی.روز بعد بردیمت بیمارستان.دوشنبه بیست و نه آذر بود که ظهرش بستری شدی.گفتن حداقل باید سه روز بمونی.

نمیتونستن ازت رگ بگیرن.شما همش دستتو تکون میدادی رگت پاره میشد.سه بار امتحان کرد نتونست.همش رگت پاره میشد،یه پرستاره دیگه اومد،ازت رگ گرفت ولی سرمت رد نمیشد مجبور شد دوباره بگیره.بالاخره بتار پنجم تونستن سرمتم وصل کنن.من و عمو رضا پیشت بودیم.داشت اشکم درمیومد.عمو رضا هم حسابی عصبانی بود.خلاصه تو یه اتاق سه تخته بودیم که کسی نبود.ولی تا شب پر شد.خیلیا برای اسهال و استفراغ بستری بودن.آلا رو پیش مامانم گذاشتم و من و مادری پیشت موندیم تا غروب.من رفتم خونه پیش آلا تا سر شب باز اومدم.آخر شب مامانم اومد.همش همینطور شیفت عوض میکردیم.من مجبور بودم به خاطر آلا برگردم.آلا هم بلد نبود و نمیتونست با شیشه شیر بخوره،به سختی میخورد.شما هم از رقتن من ناراحت بودی و گریه میکردی.ولی چاره ای نبود.

تو اون مدت خیلی بیحال بودی،فقط کمی دوغ یا ماست میخوردی.نگات میکردم گریم میگرفت.دو کیلو کم کردی.همش بیحال دراز میکشدی یا بغلم بودی.همش سرم میگرفتی.برای دل دردتم آمپول راینیتیدین تو سرمت میزدن.دو روز بعد بهتر شدی،شروع کردی شیطنت،اسهالتم قطع شد.شب یلدا هم خودم پیش بودم.سفره انداختیم و با بپگچه های دیگه که زیر یک سال بودن عکس گرفتین و آهنگ گذاشتیم.روحیه همه خیلی بهتر شد.شما هم کمی انار و موز خوردی.شبم نذاشتی برگردم.مجبور شدم تا آخر شب بمونم تا خوابت ببره.از اون طرفم آلا شیرش تموم شده بود و حسابی گشنه بود،طوری که هرکی نزدیکش میشد میخواست بخورش!!!بابایی دیگه میخواست بره شیرخشک براش،بخره بالاخره شما نزدیک ساعت یک خوابیدی.تا مامان اومد و من رسیدم خونه شد یک و رب.بیچاره آلا خیلی گشنه بود،بغل عمو رضا تو خواب و بیداری بود.صبحشم تا از خونه زدم بیرون شز نزدیک ساعت نه.خواستم قبل از بیدار شدنت خودم پیشت باشم.مامانم برگشت خونه.دیرم بیدار شدی.یه دکتر دیگه اومد،دیدتو مرخصت کرد.گفت داره آنفولانزا تو بخش پخش میشه.تا یه مریضیه دیگه نگرفته ببرش خونه.دکتر خودتم بعدا اومد دیدت.بالاخره ظهر پنجشنبه دوم دی مرخص شدی.

پسندها (1)

نظرات (0)